کاریکاتور/ رونمایی از سلاح جدید ضد سوری!

فیلم/ بیانات امام خامنه‌ای در مورد وحدت مسلمین

پیام مهم سردار سلیمانی به امام خامنه‌ای

روایت خبرنگار لبنانی از حضور سردار سلیمانی در بوکمال

طرح آمریکا برای تجزیه عربستان سعودی به 4 کشور!

اسرائیل:بشار اسد نبرد با داعش را با قدرت برد!

سرقت دارایی شاهزاده های سعودی توسط بن سلمان!

آزادسازی بوکمال مقدمه نابودی جبهه النصره

جبران کسری بودجه به سبک «بن سلمان»

تماس تلفنی پوتین با امیر قطر

دیپلمات پیشین آمریکایی: آمریکا در کابوس انسانی یمن نقش مستقیم دارد

گزارش موسسه بین‌المللی صلح و اقتصاد: جهان امن‌تر و اروپا ناامن‌تر شده است

نشست فوق العاده وزیران خارجه اتحادیه عرب؛ موضوعات و نتایج

آشتی ملی فلسطین در سایه تنش جدید آمریکایی

آزادسازی ۲ شهرک دیگر در شمال شرق حماه سوریه

تظاهرات یهودیان مخالف نتانیاهو در سرزمین‌های اشغالی

مرکز اسلامی استکهلم؛ یاری‌گر زلزله‌زدگان

کاریکاتور/ تحریف کتب اهل سنت توسط سلفی‌ها

واکنش ها به ادعاهای دبیرکل اتحادیه عرب

گروه های تکفیری 12 بار آتش بس را در سوریه نقض کردند

جمعه ۱۱ دی ۱۳۹۴ - ۰۱:۲۶
کد مطلب: ۶۰۸۷۳
داخلی آرشيو خبر صفحه اخبار جبهه مستضعفین
پادشاه یمنی که قبل از بعثت به پیامبر اسلام ایمان آورد
پادشاه به عبدالمطلب گفت: از پسرت مراقبت کن و او را از یهودیان بر حذر دار که آنان دشمن او هستند، اما خداوند راهی برای آنان به سوی او نمی گشاید، من می دانم که پیش از بعثت او، مرگ مرا درمی یابد، وگرنه با سپاهیانم به راه می افتادم و به یثرب، یعنی سرای فرمانروایی او می رفتم تا او را یاری کنم، اگر از آن نمی ترسیدم که به او آسیبی برسد، چون کم سال است، همین الان امر او را آشکار می کردم و به دنبال او گردن کشان عرب را به زیر می کشیدم...
به گزارش جبهه جهانی مستضعفین به نقل از مشرق، مردم یمن به شهادت تاریخ و بر اساس روایات عدیده از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، در زمره پرافتخارترین اقوام بشری در امر احیای دین اسلام و به خصوص تشیع هستند. از جمله اقتخارات آنها این روایت علامه مجلسی در بحار الانوار به نقل از شیخ صدوق در کتاب کمال الدین است که می نویسد:
ابن عباس روایت می کند: چون سیف بن ذی یَزَن حاکم مقتدر یمن دو سال پس از میلاد پیامبر صلّی الله علیه و آله در حبشه پیروز شد، هیئتی از مردم و اشراف و شعرای عرب نزد او رفتند تا به او تبریک بگویند و او را مدح گویند و از نیک قدمی و انتقام گیری او [از دشمنان] سخن گویند. در آن اوان هیئتی از قریشیان به همراه عبدالمطّلب بن هاشم و اُمیّة بن عبدشمس و عبدالله بن جُذعان و اسد بن خُوَیلد بن عبدالعُزّی و وَهب بن عبدمَناف در میان سران قریش نزد او رفتند و در صنعاء بر او وارد شدند و اجازه ورود خواستند. او در بالای کاخی به نام غُمدان نشسته بود.



دربان سیف نزد او رفت و او را از آمدن آنان باخبر کرد. او اجازه ورود داد. چون بر او وارد شدند، عبدالمطّلب نزدیک او رفت و از او اجازه سخن خواست. سیف به او گفت: اگر از کسانی هستی که در حضور پادشاهان سخن می گویند، به تو اجازه می دهیم.
عبدالمطّلب به او گفت: ای پادشاه! خداوند تو را در جایگاهی والا و ایستا و استوار و سرفراز و ارجمند نشانده و تو را همچون درختی با بیخ و بُنی پاک و دلپذیر و ریشه های استوار و شاخه های برافراشته در گرامی ترین مهد و پاکیزه ترین رستنگاه رویانیده است، تو آن پادشاه عرب هستی که از هر نفرینی به دور است و بهار مردمان عرب هستی که از او سرسبز می شوند، تو ای پادشاه! آن سرآمد عرب هستی که از او فرمان می برند و آن ستون عرب هستی که به او تکیه می کنند و آن مأمن عرب هستی که بندگان به او پناه می¬آورند، پیشینیان تو بهترین پیشینیان بودند و تو بهترین فرزند آنان برای ما هستی، کسی که تو گذشته اش باشی پنهان نمی ماند و کسی که تو جانشينش باشی از بين نمي رود، ای پادشاه ما اهل حرم خداوند هستیم و خادمان خانه اوییم، آنچه ما را سوی تو فرستاده آن است که به دست تو سختی هایی که بر ما سنگینی می کرد از میان رفت و ما را شادمان کرد، پس ما برای تبریک آمده ایم نه برای اندوه.



پادشاه گفت: تو کیستی ای سخنران! گفت: من عبدالمطّلب بن هاشم هستم. پادشاه گفت: یعنی خواهرزاده ما؟ گفت: آری. پادشاه گفت: نزدیک بیا. او نزدیک شد. آن گاه پادشاه رو به او و آن قوم کرد و گفت: خوش آمدید و مشرّف کردید و منّت گذاشتید، پادشاه سخن شما را شنید و خویشاوندی تان را دانست و قدوم تان را پذیرفت، شما مردان شب و روز هستید که هرگاه مقیم شوید ارجمندی با شماست و هرگاه رهسپار شوید ارمغان ها به سوی شماست.
سپس آنان به میهمان سرا رفتند و یک ماه در آن جا اقامت کردند و دیگر به محضر او نرسیدند و او اجازه هم نداد بازگردند. باری از آنان یاد کرد و کسی را نزد عبدالمطّلب فرستاد و او را به مجلس خود فراخواند و با او خلوت کرد و سپس به او گفت: ای عبدالمطّلب! من از اسرار دانش خود امری را به تو می-سپارم که اگر کسی جز تو بود هرگز آن را نزد او روا نمی دیدم، اما تو را جایگاه نیکی برای آن سرّ می بینم و از این رو تو را از آن آگاه می کنم، باید نزد تو پنهان بماند تا این که خواست خداوند درباره آن فرا برسد چرا که خداوند این امر را برآورده می سازد.
پادشاه ادامه داد: من در کتابی نهان و دانشی پنهان كه آن را برای خود برگزیده ایم و فقط خودمان از آن باخبر می شویم، خبری بزرگ و امری شگفت یافته ام که ارزش مرگ و زندگی عموم مردم و همه قوم تو و به ویژه خودت در آن خبر است.
عبدالمطّلب گفت: ای پادشاه! مردی همچون تو اهل شاد کردن و نیکی کردن است، بادیه نشینان همه قومی پس از قوم دیگر فدایت شوند آن خبر چیست؟!
پادشاه گفت: در تهامه پسری زاده می شود که میان کتف هایش خالی هست، امامت براي اوست و به یمن وجودش شما سروری می یابید تا روز قيامت.
عبدالمطّلب گفت: نفرین از تو دور باد! با این سخن من با نیک ترین هدیه ای که مسافری می تواند بگیرد بازمی گردم، اما اگر نبود شکوه و بزرگواری و بلندمرتبگی پادشاه، از او می خواستم از اسرار خود بر من بیافزاید و مرا شادمان کند.
سیف بن ذی یزن به او گفت: اکنون زمانی است که او یا زاده شده و یا زاده می شود، نامش محمد است، پدر و مادرش می میرند و جدّ و عمویش سرپرستی اش را به عهده می گیرند، او را نهانی به دنیا آورده-اند و خداوند او را آشکارا برمی انگیزد و از میان ما برایش انصار و یاورانی قرار می دهد و با آنان دوستان خود را عزت می بخشد و دشمنان خود را خوار می کند، با آنان از مردم بی نیاز می شود و جایگاه¬های گران قدر زمین را با آنان فتح می کند، بت ها را می شکند و آتش ها را خاموش می کند و خداوند رحمان را می پرستد و شیطان را دور می راند، کلامش فصل خطاب است و حکمش عدالت است، به نیکی امر می کند و خود به آن عمل می کند، از ناپسندی باز می دارد و خود آن را باطل می کند.
عبدالمطّلب گفت: ای پادشاه! بختت بلند باد و مقامت والا باد و مُلکت برجا باد و عمرت دراز باد! آیا ممکن است پادشاه روشن¬تر گوید و به من نشانه¬ای بدهد؟
ابن ذی یزن گفت: سوگند به خانه داراي پرده¬ و سوگند به نشانه هاي آن خانه، تو ای عبدالمطّلب بی-هیچ دروغ جدّ او هستی. ناگاه عبدالمطّلب به سجده افتاد.



ابن ذی یزن به او گفت: سرت را بلند کن که سینه ات شادمان شد و مقامت والا، آیا از آن چه برایت گفتم چیزی احساس کرده ای؟
عبدالمطلب گفت: من پسری داشتم که به او می بالیدم و به او مهر می ورزیدم، دختری ارجمند از دختران قوم خود یعنی آمنه بنت وهب را به همسری او درآوردم، او پسری آورد و او را محمد نامیدم، پدر و مادرش درگذشتند و من و عمویش سرپرستش شدیم.
ابن ذی یزن گفت: ابن همان کسی است که برایت گفتم، از پسرت مراقبت کن و او را از یهودیان بر حذر دار که آنان دشمن او هستند، اما خداوند راهی برای آنان به سوی او نمی گشاید، آن چه را برایت گفتم نزد خود نگهدار و مگذار قومی که همراهت آمده اند چیزی از آن بفهمند، زیرا من آسوده نیستم که این امر ارزشمند که او به ریاست می رسد به گوش آنان برسد، و خودشان یا فرزندانشان او را به دردسر بیاندازند و برایش دام بگذارند، من می دانم که پیش از بعثت او مرگ مرا درمی یابد، وگرنه با سپاهیانم به راه می افتادم و به یثرب، یعنی سرای فرمانروایی او می رفتم تا او را یاری کنم، من در آن کتاب گویا و دانش پیش گو یافته ام که یثرب سرای فرمانروایی اوست که در آن امر خود را استوار می دارد و یاوران او در آن جایند و آرامگاه او نیز در همان جاست، اگر از آن نمی ترسیدم که به او آسیبی برسد، چون کم سال است، همین الان امر او را آشکار می کردم و به دنبال او گردن کشان عرب را به زیر می کشیدم، اما من بدون این که کوتاهی کرده باشم، از این کار چشم پوشیدم و رو سوی تو و همراهانت آوردم.

پادشاه یمنی که قبل از بعثت به پیامبر اسلام ایمان آورد

سپس فرمان داد تا به هر یک از افراد آن قوم هدایایی ارزشمند بدهند و به عبدالمطّلب ده برابر آن ها بدهند. آن گاه گفت: هرگاه سال نو شد، نزد من بیا.
ابن ذی یزن پیش از آن که سال نو فرا برسد درگذشت و عبدالمطّلب پیوسته می گفت: ای جماعت قریش! من به این خاطر خوشحال نیستم که پادشاه به هر یک از شما مال بسیار عطا کرد، زیرا این مال از بین می رود، من به خاطر آن چه که نام و ارزشش پس از من برای من و فرزندانم باقی می ماند خوشحال هستم. وقتی قریشیان به او می گفتند: آن چه می گویی چه موقع روی می دهد؟ می گفت: آن چه می گویم پس از مدت زمانی، برایتان آشکار خواهد شد.

(منبع: بحار الانوار ج ۱۵ ص ۱۸۶ به نقل از کمال الدین ص ۱۰۵ و اعلام الوری ص ۱۰ و کنزالفوائد ص ۸۲ )
Share/Save/Bookmark